کافه حمام؟ اصلاً یعنی چی؟ اونها کنار استخر کاپوچینو با کروسان سرو میکنند — یا شاید مستقیم داخل استخر؟
زیاد امیدوار نباشید. همانطور که در مسجد–کلیسای جامع کوردوبا، مؤمنان دو دین همزمان به ستایش خدای یکتا نمیپرداختند، در کرمان هم مجموعه وکیل این دو کارکرد را یکی پس از دیگری انجام میداد — هرکدام به اندازهای طولانی که واقعاً سزاوار است هم حمام و هم کافه نامیده شود.
یک طرح توسط هوش مصنوعی از بازار کرمان. شامل چندین خطای نوشته است که فقط فردا حوالی همین وقت میتوانم اصلاح کنم. نکته مهم این است که بازار اساساً یک راهرو طولانی است: ورودی غربی مزین آن در سمت غرب نشان داده شده است. بخش اول، مشخص شده با رنگ آبی، در زمان گنجعلیخان (۹۷۵–۱۰۳۰ ه.ش.) ساخته شده و بخش دوم، مشخص شده با رنگ سبز، حدود ۱۲۷۰ ه.ش. و در دوران وکیلالملک، حاکم سلطنتی، اسماعیلخان نوری است.
هسته بازار کرمان احتمالاً اندکی پس از اردشیر (۴۰۳–۴۲۰ ه.ش.)، نخستین شاهنشاه سلسله ساسانی، شکل گرفت — هم به عنوان پایگاهی برای مقابله با کوچنشینان شرق و هم به عنوان شهری تجاری در این بخش از جاده ابریشم که هند، خراسان و فارس را به خلیج عمان وصل میکرد. این هسته اولیه — نقطه ملاقات کاروانها و محل تخلیه آنها — باید جایی نزدیک ورودی غربی گنبدی و تشریفاتی بازار در میدان ارگ/توحید امروز باشد.
در لبه گنبد ورودی دوره صفویه، خورشید همراه با شیرها — شیر و خورشید، نماد ایران — به عنوان نمادی از قدرت مرکزی که بازار را سفارش داده بود، تکرار شده است. زیر آن، مردان و زنان نشسته و چای مینوشند که اشارهای واضح به کارکرد اجتماعی بازار است.
در قرنهای بعدی، مغازهها به تدریج به سمت شرق در امتداد خیابان اصلی گسترش یافتند. این روند توسط حاکم گنجعلیخان (۹۷۵–۱۰۳۰ ه.ش.) رسمی شد، زمانی که بخش موجود بازار خیابان با مجموعهای از گنبدهای کوچک سقفدار شد. اینگونه بود که اولین بازار کرمان شکل گرفت.
همانطور که از مطالعات شهری عالی محمد غریبپور میدانیم، این ساختمان به خوبی در روندهای گسترده صفوی جای میگیرد — به ویژه در دوران شاه عباس اول (۹۶۷–۱۰۴۸ ه.ش.) که برای پر کردن خزانه دولت، تجارت را به شدت ترویج میکرد. در شهرهای ایرانی، خیابانهای تجاری به شیوهای مشابه سقفدار شدند. همین اتفاق در پایتخت، اصفهان، افتاد، جایی که اطراف خیابان بازار که میدان شاه جدید را به مسجد جامع قدیم متصل میکرد، به تدریج یک منطقه وسیع بازار شکل گرفت، همراه با کاروانسراها، حمامها و مساجد.
به پیروی از الگوی حاکم، گنجعلیخان نیز یک کاروانسرا و یک حمام از خیابان بازار منشعب کرد. مطابق با معماری عمومی صفوی، هر دو ساختمان پرزرق و برق و نماد قدرت و ثروت هستند. ورودیهای آنها زیر گنبدهای مقرنسکاری شده باز میشوند، درست مانند مساجد زیباترین، که به طور مؤثر ساختمانهایی را که نیازهای روزمره مردم را برآورده میکردند — اما در واقع به عنوان نقاط کانونی جامعه محلی عمل میکردند — با مهر قدرت سلطنتی و حکومتی ممهور میکرد.
گنبد مقرنس بالای ورودی حمام گنجعلی با تصاویری تزئین شده که از چاپهای عامیانه آن زمان وام گرفته شدهاند — تصاویری از داستانها، افسانهها و شاهنامه. مضامین دنیوی آنها تقریباً صحنههای ضیافت داخل حمام را پیشبینی میکنند، که متأسفانه ما نتوانستیم از آنها عکس بگیریم.
سلسله صفوی زمانی به پایان رسید که افغانها در سال ۱۱۰۱ ه.ش. به ایران حمله کردند. پس از آن، سی سال آشوب و هرج و مرج بود تا اینکه کریمخان از طایفه لر زند (۱۱۳۰–۱۱۱۰ ه.ش.) به تخت نشست. کریمخان، شاید بزرگترین حاکم ایران تا به امروز، صلح را به کشور آورد و پروژههای ساختمانی بزرگی را آغاز کرد، به ویژه در سرزمینهای قبیلهای خود، و شیراز و کرمان را به عنوان پایتخت انتخاب کرد. از روی تواضع — زیرا شاهزاده نبود — عنوان شاهنشاه نگرفت و خود را تنها وکیل، یعنی حاکم، نامید. بنابراین مهمترین ساختههای او با نام وکیل شناخته میشوند: مسجد وکیل در شیراز، حمام وکیل، و بازار وکیل.
سبک دوران زند کاملاً متفاوت از صفوی است. سازههای بزرگ، چشمنواز و نمایشی جای خود را به مجموعههای کاربردی، ساده و با مقیاس کوچک میدهند که برای حرکت طراحی شدهاند. در این سبک، تقریباً نیم قرن پس از دوره زند، حدود سال ۱۲۳۹ ه.ش. حاکم کرمان، وکیلالمُلک اسماعیلخان نوری، بازار وکیل را ساخت که راهرو بازار گنجعلی را ادامه میداد و حمام وکیل را نیز ایجاد کرد.
حمام وکیل از طریق درب کوتاهی از اتاقی جانبی بازار تقریباً نادیده گرفته میشود. از درب وارد تالار رختکن وسیعی (سرینه) میشویم، که برای تعویض لباس، استراحت و معاشرت استفاده میشد. در واقع چای در اینجا سرو میشد، که پیشنمایشی از عملکرد بعدی آن به عنوان کافه است. به همین دلیل، در دوران قاجار (۱۱۶۸–۱۳۰۴ ه.ش.) با تزئینات غنی و گنبد مقرنس باشکوه، به طور لوکس طراحی شد، زیرا بازدیدکنندگان بیشتر وقت خود را اینجا میگذراندند. دو اتاق جانبی آن با گنبدهای آجری کوچکتر پوشیده شدهاند. از اینجا، بازدیدکنندگان میتوانستند وارد حمام (گرمخانه) شوند، که گنبدی ساده و تقریباً به سبک آرت دکو داشت.
احتمالاً حمام در دهه ۱۳۴۰ ه.ش. بسته شده است، زمانی که حمامهای خصوصی در سراسر ایران رایج شد — مثل بسیاری دیگر، برای مثال این حمام متروکه که قبلاً دقیقاً در کرمان نشان داده بودم. تبدیل آن به یک کافه سنتی تغییرات زیادی نمیخواست. اضافه کردن چند تصویر کلیدی بود که شاید به سختی متوجهشان شوید یا بیتوجه از کنارشان بگذرید: آنها شبیه آثار معمولی نقاشان نمایشگاهی بودند، قطعات قدیمی که تقریباً بدون توجه در کافه آویزان بودند.
اما قضیه اینطور نیست. یکی — یا بیشتر — از این تصاویر در هر کافه سنتی ایرانی ضروری بود. و نه معمولی، بلکه نازوک و سادهدلانه. تفاوتی جهانوطنانه. چون این همان چیزی بود که باید باشد.
کافههای ایرانی، علاوه بر اینکه مراکز زندگی اجتماعی بودند، محل روایت داستان هم بودند. شاعران و خوانندگان به طور منظم میآمدند تا با افسانههای حیوانی، حکایات شگفتانگیز، شهادتهای جانفرسای امامان مقدس، یا بخشهای خوانده شده از شاهنامه، تمام کافه را مسحور کنند، درست همانطور که اورهان پاموک در پایان اسم من سرخ است توصیف میکند. یک ابزار کلیدی برای روایت داستان تصویر بود — تصویری از زندگی یک امام یا بخشی از شاهنامه، که تمام جزئیات را پوشش میداد و راوی میتوانست هنگام اجرا به آن اشاره کند.
به جز خواننده پیر شیرازی که در زیر نشان داده شده، فقط یکبار این را در ایران شنیدم. داشتم از مرکز تهران تا ترمینال شمالی تجریش در مترو میرفتم، سفری تقریباً یک ساعته. در این مدت، یک خواننده پیر نابینا شاهنامه را با مهارت شگفتانگیزی قرائت میکرد. درست قبل از ترمینال، در طول واگن میچرخید و کمک مالی جمع میکرد. همه به او یک اسکناس سبز ۱۰۰٬۰۰۰ ریالی کوچک دادند، اما من تنها یک اسکناس آبی ۲۰۰٬۰۰۰ ریالی داشتم که به او دادم. او آن را حس کرد و یک سبز پس داد: «این اندازه بدهکاری شما برای این است.»
سرگذشت روایی مسلم بن عقیل، پسرعموی امام حسین و نمایندهٔ او در کوفه، اثرِ محمد مدبّر، نقاشِ قهوهخانهای، حدودِ ۱۹۵۰ میلادی، در موزهٔ ملی تهران (بالا)، و یک نقال سالخورده با پردهای کشیدهشده از نبرد کربلا (پرده) در بازار شیراز (پایین)
این ترکیب از نبرد کربلا که تمام جزئیات آیینی را نشان میدهد، در قرن نوزدهم شکل گرفت و به صورت الگو تثبیت شد. اینجا نسخهای حدود سال ۱۳۰۹ از موزهٔ بروکلین دیده میشود؛ و در پایین، نقالی دیگر در کنار پردهای مشابه بر دیوار مسجد جامع زواره، عکس از ساموئل پیترسون، همچنین از موزهٔ بروکلین.
صاحب یک کافه خوب، که میخواست کافهاش پر باشد، به راوی داستان چند درهم میداد، به او غذا میداد، گاهی حتی جای خواب فراهم میکرد — و یک یا چند تا از این تصاویر را نمایش میداد تا روایت داستان راحتتر جریان پیدا کند. این تصاویر بهوضوح آثار ساده و کودکانهی سبک نمایشگاهی بودند، که مخاطب احساس میکرد به خودشان تعلق دارد. صحنههای به تصویر کشیده شامل نبرد امام حسین در کربلا یا باشکوهترین فصلهای شاهنامه بود، مثل همین یکی در کافه وکیل که نشان میدهد پهلوان رستم به شاه کیکاووس ادای احترام میکند قبل از اینکه شیطان سفید را که شاه را آزار میداد شکست دهد و او را از نابینایی ایجاد شده رها کند.
«این تصاویر بهوضوح آثار ساده و نمایشگاهی بودند...» هنر ایرانی، مانند همه جای دیگر، از طبقهی نخبه به طبقات پایینتر نفوذ میکرد. یک استثنا وجود دارد: هنر مذهبی و هنر کافهها از پایین به بالا آمد. مردم ایران به پرستش حسین و شهدای دیگر امامان چنان پایبند بودند که کل ابزار آیینی حول آن ایجاد شد — از مراسم عزاداری عاشورا در سالگرد نبرد کربلا، تا نوحهخوانی شبانه و عمیق (روضهخوانی)، و تا نمایشهای تعزیه که نبرد و شهادتها را به سبک نمایشگاهی بازآفرینی میکردند — با نسخههای ساده و کودکانه نقاشیشده بر دیوارهای مسجد، پردههای کافه و تصاویر. نخبگان این فضا را به هنرمندان مردمی واگذار کردند و حتی خودشان نیز در چنین مواقعی از آثارشان استفاده کردند. بنابراین این هنر سادهی مردمی جایگاهی در زندگی روزمرهی ایرانی پیدا کرد. در غرب، که هنوز بر هنر عالی ایرانی تمرکز دارد، توجه کمی به آن شده است. *
بیشتر کافههای سنتی در ایران از بین رفتهاند، اما در جاهایی که هنوز باقی ماندهاند، بسیاری از این تصاویر حفظ شدهاند، برای مثال در چایخانهی بازار در منطقه شمالی تهران، تجریش.
ژانری که در دوره قاجار ظهور کرد، در قرن بیستم شاهد یک رنسانس شگفتانگیز بود. شاهان پهلوی، روحانیون را کنار گذاشته و تلاش کردند سنتهای پیش از اسلام ایران را احیا کنند، که در آن قرائت شاهنامه کاملاً مناسب بود. اشغالگران بریتانیایی از این فرصت استفاده کردند و سری کارتپستالهایی برای راویان توزیع کردند که نشاندهنده مبارزه عادلانه چرچیل و استالین با پادشاه شیطانی هیتلر به سبک تصاویر شاهنامه صفوی بود. راویان فقط مجبور بودند تا حدی رپرتوار خود را بهروز کنند تا این داستانها را به مخاطبان کافه بهطور قانعکننده ارائه دهند.
آخرین نقاشان قدیمی پرده در دهه ۱۳۴۰ ه.ش. درگذشتند. اما سنت با آنها از بین نرفت. هنرمندان جوان آموزشدیده — حسین قالرا آقاسی، محمد مدبّر، مارکوس گریگوریان — این ژانر را دوباره کشف کردند و مکتب جدید و سادهای به نام نقاشان سقاخانهای بنیان نهادند. سقاخانه یک خانه آبنمای عمومی در بازارها بود که دیوارهایش با چنین نقاشیهای سادهای تزئین شده بود. از نظر ریشهشناسی، نام آن همچنین شامل ساقی است، جامبهدست، که در شعر صوفیانه خدا شراب مستکننده را میریزد. این جنبش «تنها از منبع پاک» بسیار محبوب شد، بهطوری که حتی برخی پوسترهای انقلابی سالهای ۱۳۵۷–۱۳۵۸ از این سنت رشد کردند — همانطور که در پست بعدی توضیح خواهم داد، همراه با پستهای جداگانه اختصاص یافته به مکتب سقاخانه و نقاشی مردمی ایران.
رستم شیطان سفید را میکشد. نقاشی کاشیکاری مکتب سقاخانه بالای دروازه کاخ وکیل شیراز


















Add comment