یک حکایت شناختهشده از انقلاب مجارستان در سال ۱۹۵۶ وجود دارد: با اینکه ویترینها شکسته شد، هیچکس هیچ چیزی از مغازهها برنداشت. این داستان اغلب برای نشان دادن وضعیت اخلاقی جامعه مجارستان در آن زمان استفاده میشود.
شاید روزی داستان مشابهی هم دربارهی آنچه خودمان در انقلاب کنونی ایران دیدهایم، نقل شود.
در ۸ ژانویه، رژیم ناگهان اینترنت را در سراسر کشور قطع کرد، تا ارتباط معترضان با هم سختتر شود و انتشار عکسها و ویدئوهای گرفتهشده در طول اعتراضها دشوار شود.
اما یک چیز را حساب نکرده بودند، یا شاید برایشان اهمیتی نداشت: بهخاطر تورم وحشتناک، دیگر سالهاست که استفاده از پول نقد در ایران بهشدت کاهش یافته؛ مردم عمدتاً با کارت بانکی پرداخت میکنند. و البته این به اینترنت نیاز دارد.
دو روز بعد، مسئولان فهمیدند و حداقل اینترانت بانکی را بازگرداندند. اما برای دو روز کامل، کل کشور عملاً قادر به پرداخت نبود.
مردم در مغازهها چه کردند؟ شماره کارت و رمز (PIN) خود را به فروشندگان—کسانی که کاملاً غریبه بودند—دادند و از آنها خواستند مبلغ را بعداً، وقتی پرداختهای کارت فعال شد، از کارت کم کنند. و فروشندگان هم کالاها را تحویل دادند، با این اعتماد که اطلاعات کارت درست است و پول کافی دارد.
این داستان—که در این دو روز باید هزاران یا میلیونها بار در سراسر ایران تکرار شده باشد—بیش از هر چیز وضعیت اخلاقی جامعه ایران و خود ایرانیها را نشان میدهد.
(این تصویر فروشندهای از جزیره هرمز در خلیج فارس را نشان میدهد، که همان روز عکسبرداری شده است. بعداً درباره پوشش سنتی صورت زنان در منطقه خلیج فارس، بهنام boregheh خواهم نوشت.)
چهرههای سفالی ساختهشده توسط صنعتگری که در ابتدای پست قبلی معرفی شد، در ساحل سرخ هرمز
داستان دیگری هم اینجا مطرح است—داستانی که قدمت آن را همین که هنوز پرداخت نقدی در آن نقش دارد ثابت میکند.
یک بار گروهی را به ایران بردم و در مغازه قالیای در اصفهان که برایمان آشنا بود توقف کردیم. بعد از یک معرفی طولانی و کمی خرید، باید به راهمان ادامه میدادیم، اما خانمی مسن هنوز در حال چانهزدن بود. قول داد که بعداً به ما میرسد، پس او را تنها با فروشنده باقی گذاشتیم.
او از مغازه خارج شد و تنها چند صد متر جلوتر، وقتی به میدان اصلی رسید، فهمید که عینک خود را جا گذاشته است. کیفش را روی نیمکتی گذاشت و با نگرانی درونش را گشت.
در سوی دیگر نیمکت، زوج سالمندی از ایرانیها نشسته بودند. آنها مدتی جستجوی ناامیدانه او را تماشا کردند، سپس زن بلند شد، کیف پولش را باز کرد و بدون گفتن حتی یک کلمه آن را به آن خانم داد، تا هر مقدار که برای جبران زیانش لازم است بردارد.
(و عینکها؟ فروشنده قالی به من زنگ زد که آنها را آنجا گذاشته بود، بنابراین رفتم و آنها را گرفتم و به آن خانم در میدان اصلی دادم. در ازای آن، او این داستان را برایم تعریف کرد.)
«فرش «تانکی» افغانی در بازار فرش کاشان. صاحب جوان مغازه، که از آشنایان خوب من بود، دو هفته پیش در یکی از اعتراضها با شلیک گلوله کشته شد.»




Add comment